غزل مناجاتی با خداوند کریم
برایم روز و شب از هر طرف آغوش وا کردی مرا با صد زبان هر لحظه از هر سو صدا کردی تو را دیدم، شنیدم، باز هم بیگانگی کردم مرا با هر بهـانه باز با خود آشـنا کردی بر این خاک سیاه مرده تابیدی و جانم را چه روشن از حصار تیرگیهایم رها کردی ملالتخانهای بودم که با یک گوشۀ چشمت خرابم کردی و با یک نگاه از نو بنا کردی فراموشم نخواهد شد که لبریز عطش بودم مرا سیراب از سرچشمۀ «قالو بلا» کردی چه شبهایی که در باغ دعا پژمرده جانم را شکـوفـا با نـسـیم دلنـشـین ربـنـا کـردی درون سینهام هر گوشه داغی از شهیدان است دل خون مرا اینگونه دشت کربلا کردی جگرسوز غم سید حسنها، حاج قـاسمها منِ خار و خسی را داغدار لالهها کردی کدامین پادشاهی مینوازد نوکر اینگونه «خطا کردم عطا کردی؛ جفا کردم وفا کردی» |